همه رفته بودندوتنها مانده بود.شادیهایش را با دیگران تقسیم کرده بوداما زمانی که نوبت به تقسیم غم ها رسیده بود دیگر کسی در صف تقسیم نبود.تنها او مانده بود و خاطرات غم انگیزش.برای لحظه ای تمام خاطرات غمناکش از جلوی چشمانش گذشت وخنده ی تلخی بر لبانش ظاهر شد. به آسمان نگریست .ستارهای رخشید...
انگار کسی در آسمان او را فرا می خواندومنتظرتقسیم شادی هایش با او بود.
1:35 | کورش |

